X
تبلیغات
رایتل

صحبت های پراکنده

آرایشگرها وجود ندارند!


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت٬آنها در رابطه با موضوعات و مطالب مختلف صحبت می کردند.  وقتی به موضوع  خدا  رسیدند٬آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد.مشتری پرسید:چرا باور نمیکنی؟آرایشگر جواب دادژ:کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض میشدند؟بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود می داشت.نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج وجود داشته باشد.......

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد.چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون آمد.به محض اینکه از مغازه بیرون رفت مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ضاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدانی چیست!به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر گفت:چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم. من آرایشگرم همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت:نه.آرایشگر ها وجود ندارند.چون اگر وجود داشتند.هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند.موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنن.

مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین است. خدا هم وجود دارد!!! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمیگردند.برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.  

 

 

قضاوت

ملا نصرالدین بر مسند قضاوت نشسته بود ...


دو نفر به شراکت شتری خریدند. یکی دو ثلث قیمت و دیگری ثلث قیمت آن را پرداخته، قرار گذاشتند که منفعت را هم به تناسب سرمایه قسمت کنند.
اتفاقا شتر با بار در صحرا گرفتار سیل شد و از بین رفت. در نتیجه بین شرکا
نزاع در گرفت و صاحب دو ثلث که مرد ثروتمندی بود ،از شریکش دست بردار نبود و از وی خسارت می طلبید. عاقبت کارشان به محضر قاضی کشیده شد و هر دو نفر نزد ملا نصرالدین که بر مسند قضاوت نشسته بود رفتند.
ملا
پس از شنیدن ادعای طرفین، چون وضعیت را فهمید، چنین رای داد : چون دو سهم صاحب دو ثلث سنگینی کرده و باعث غرق شتر در سیل گشته است، او بایستی سهم طرف دیگر را بپردازد!!!



منبع: pandha.ir 

 

یه داستان قشنگ!!!

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا ...


 داستان قشنگیه.!!!!!مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد)بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد ....

و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم. مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا)مسجد) مطمئن ساختم.

ستایش خدایی را است بلند مرتبه!



منبع: pandha.ir